یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
روبه روی بچه ها
قصه گو نشسته بود
قصه گو قصه میگفت
از کتاب قصه ها
قصه های آشنا
قصه باغ بزرگ
قصه گل قشنگ
قصه شیر وپلنگ
قصه موش زرنگ
آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست
زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست…
نمیدونم چقدر یادتونه یا اصلا براتون مهم هست یا نه ولی من تمام کارتونها ، آهنگهای بچگی هامو واسه باران میخرم و دانلود میکنم که شاید توی این عصر آهن و کامپیوتر دخترم بتونه مثل قدیمای ما ، کودکیهامون ، ساده باشه و عمیق بیاندیشه و براحتی از کنار خیلی چیزها رد نشه . شاید بتونم ذره ای از اون فرهنگ رو براش بازسازی کنم . حالا وقتی این آهنگ (تیتراژ این برنامه ) رو براش میزارم بی اختیار اشک تو چشمم جمع میشه نمیدونم انگار خیلی چیزهاست که از دست رفته . عزیزکم کاش میتونستم فقط یه روز توی شهر خوب قصه ها مهمونت کنم تا بفهمی از چه حسی حرف میزنم حسی که برای خودم هم دیگه تکرار نمیشه



یکی بود یکی نبود
